محمد هم به خطر درسش و هم براي خطش خيلي معروف شده بود. اسمش سر زبان ها افتاده بود. خيلي از بچه هاي مدرسه دوست داشتند با او دوست بشوند. دور برش هميشه شلوغ بود.
يك روز كه آمد، ديدم دست هايش را حنا بسته استu200d! تعجب كردم . به مسخره گفتم: محمد! اين ديگر چه كاري است؟! گفت:
«اين طوري كردم كه از شرّ اين دختر مدرسه اي ها راحت شوم ؛ بگويند اين پسر، اُمّل است وكاري به كارم نداشته باشند »
ملازمان ولایت...ما را در سایت ملازمان ولایت دنبال میکنید
برچسب: خاطره ای از دفاع مقدس,خاطره ای از یک شهید,خاطره ای از,خاطره ای از دوران دفاع مقدس,خاطره ای از شهید,خاطره ای از شهدا,خاطره ای از شهید بابایی,خاطره ای از عید نوروز,خاطره ای از اسلامی,خاطره ای از دوران انقلاب,
نویسنده:
بازدید: 7